خدای من:
خوبترین پوشاننده ای- دقیق ترین حکم کننده ای-مهربان ترین بخشنده ای-زیباترین در گذرنده ای-
تو علی رغم دانستن نهان ها پرده کرامت بر عیوب و گناهان میکشی پس ستایش و سپاس برای
توست بخاطر این حلم در پی علمت این شکیبایی بعد از دانایی و این عفو در عین قدرتت.
خدایا:در شمردن خوبی هایت کم می اورم.
سلام میکنم به همه دوستای گل و مهربونم که این چند وقته منو حسابی شرمنده خودشون کردن
ببخشید که من نتونستم مدت زیادی آپ کنم از تک تک تون عذرخواهی میکنم میدونم صدای همتون در اومد خصوصا داداشی گلم-پوریا جون و امیر کوچولو و... ولی بخدا کلی درس داشتم تا یکشنبه که بالاخره امتحانا به خوبی و خوشی تموم شد.حالا اومدم دیگه اخم هاتونو باز کنین.خیلی دوستتون دارم
خب بریم سراغ داستانمون:
سرگذشت یک دانه ی برف
یک روز یک دانه برف کوچولو موچولو که داشت آرام آرام از آسمان پایین می افتاد به دور و برش نگاه کرد از دور نمای شهری را دید که مثل پارچه چرک و دودی رنگ روی زمین زیر پایش پهن شده بود.کمکم ساختمانها پشت بامها و دود کشها آسفالت خیابانها و ماشین ها درشت تر شدند.دانه برف همینطور که پایین می امد از جلوی پنت هاوس طبقه دوازدهم آپارتمانی رد شد آنجا دید که مرد و زنی داشتند باهم دعوا میکردند چرخی زد و از پنجره سرک کشید:شنید که مرد هیکل دار پیژامه پوش با صدای کلفتی می گفت:۳ماهه نتونستم قسط بانکو بدم حالا اگه پرده نداشتیم چی میشد؟
دانه برف از جلوی پنجره رد شده بود ولی صدای زن را میشنید که داد میزد میخواستی آبروی منو پیش فامیلام ببری؟
دانه برف به طبقه یازدهم رسید و دید که دوتا پسر بچه ی ریزه میزه داشتند با شادی فریاد میزدند:برف برف فردا تعطیله فیتیله
بچه ها میخندیدند و پشت سر هم میدویدند و با پاهای برهنه اشان روی سنگ کف سالن می پریدند. به طبقه دهم که رسید پیرزنی را دید که با دستهای چروکیده و لاغرش با مشت روی به دیوار می کوبید و فریاد میزد:دیگه بسه مخم ترکید مردم از صدای پاهاتون
در طبقه نهم مرد کوتاهی که شکمش یک متر جلوتر از خودش بود روی یک دستگاه هی قر می داد و خودش را می جنباند در عین حال با حوله مرتب عرقش را پاک میکرد در طبقه هشتم خانمی را دید که سینی چایی به دست از مهمان هایش پذیرایی میکرد و پیراهن رکابی نازکی به تن داشت دانه برف تعجب کرد ولی چشمش به شومینه افتاد و شعله های آتش را دید پره های نرم و ظریف تنش لرزید (ان تو باید خیلی گرم باشد)
به نظرم که الان بعضی هاتون داستان رو تجزیه و تحلیل کرده و حدسهایی پیش خودتان زده اید.باید خیلی محترمانه خدمتتون عرض کنم که اشتباه حدس زده اید داستان ما راجع به اسراف نکردن و صرفه جویی در مصرف گاز آب غذا و ... نیست. اگر با خودتان فکر کرده اید که این داستان در مورد چشم چرانی یا فضولی است باز هم باید بگم نه خیلی بیراهه رفته اید.
دانه برف ما با همه برف ها فرق داشت هر چیزی را که می دید راجع به علت آن فکر میکرد به همین دلیل وخیلی دلایل دیگر که من نمیدانم و تظاهر میکنم که نمیخواهم بگویم دانه برف داستان ما پره های نازکش را تکانی داد و با خودش گفت:پول نداشته باشی زیاد خرج کنی. زیاد بخوری بخوای که لاغر بشی.توی این سرما پیراهن رکابی بپوشی بله همینجا بود که دانه برف در آسمان ایستاد و به فکر فرو رفت تعجب کرد این ادمها چقدر با هم فرق دارن چه قدر تضاد باهم -با خودشان-
میدونم که از نظر فیزیکی ایستادن در دانه برف در آسمان ممکن نیست و البته قرار نیست داستان ما مبنای فیزیکی داشته باشد.به هر حال دانه برف کوچولو موچولوی نرم وسفید ما بعد از کمی تامل به طبقه همکف رسید باید خدمتتون عرض کنم که من به دلایلی که( شرمنده نمیتونم بگم )چیزهایی که دانه برف در طبقات هفتم تا اول دیده بود را سانسور کردم.
میدونین دانه برف در کوچه چی دید؟نبش ساختمان کنار جعبه بزرگ آشغال یک گونی کثیف انباشته از زباله دید و نزدیک آن پسر بچه ای تا کمر داخل جعبه آشغال خم شده و پاهایش در هوا آویزان بود و داشت کیسه های زباله را یکی یکی پاره میکرد صدای خش خش آشغال ها و خس خس نفسهای بریده ی پسرک سکوت کوچه را میشکست. دانه برف نزدیک زمین که رسیده بود چشمش به پاهای پسرک افتاد پای بی جوراب و کتانی های نخ نمایش را دید و آن وقت...(نمیخوام شما رو با اتفاق ناگهانی و غیره منتظره ای که برای دانه برف پیش اومد شوکه کنم) تورو خدا منو ببخشید
به خاطر خودتونه که آخر داستانو نمیگم.
قربونتون بشم تورو خدا اینقدر بد و بیراه بهم نگین

