تبليغاتX
لطفا حد و حدود رو رعایت کنید

لطفا حد و حدود رو رعایت کنید

حرفهایی از سر دلتنگی

دلتنگی

سلام سلام به همه ی دوستای مهربونم واقعا شرمنده ی همتونم ببخشید چندوقته نتونستم بهتون سر بزنم خیلی دلم براتون تنگ شده بود خصوصا واسه ی داداشی گلم که همیشه منو شرمنده میکنه.

              بهاربیست بهترین خدمات وبلاگ نویسان نسل جوان            www.bahar20.sub.ir

راستی با اینکه یه کم دیر شده ولی سال جدیدو بهتون تبریک میگم امیدوارم سالهای سال با خوبی و خوشی زندگی کنین واز خدا میخوام که سال ۸۸ براتون یه سال پر خیر و برکتی باشه.برای تک تکتون آرزوی خوشبختی و سربلندی میکنم.خیلی دوستتون دارم.

      

بهاربیست بهترین خدمات وبلاگ نویسان نسل جوان            www.bahar20.sub.ir

دوستای عزیز و مهربونم میخواستم بهتون بگم

 با اجازتون مبخوام این وبلاگ رو تعطیل کنم با اینکه خیلی بهتون عادت کردم و اگه یه روز بهتون سر نزنم خیلی دلم براتون تنگ میشه ولی ...

بخدا هروقت دلم میگرفت تنها جایی که منو آروم میکرد اینجا بود میومدم بهتون سر میزدم باهاتون حرف میزدم و همه ی غم وغصه هامو فراموش میکردم.شما واسه ی من بهترین دوستای تو دنیا هستین هیچوقت فراموشتون نمیکنم.شما هم منو فراموش نکنین هاااا.این گلهارو هم تقدیم میکنم به همه ی دوستای نازم

بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

فعلا تا ۱ ماه در این وبلاگ به

روی همتون باز است منتظر نظرات قشنگتون هستم.

                  بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 17:25  توسط samira  | 

سرگذشت یک دانه ی برف

خدای من:

خوبترین پوشاننده ای- دقیق ترین حکم کننده ای-مهربان ترین بخشنده ای-زیباترین در گذرنده ای-

 تو علی رغم دانستن نهان ها پرده کرامت بر عیوب و گناهان میکشی پس ستایش و سپاس برای

توست بخاطر این حلم در پی علمت این شکیبایی بعد از دانایی و این عفو در عین قدرتت.

خدایا:در شمردن خوبی هایت کم می اورم.

 

سلام میکنم به همه دوستای گل و مهربونم که این چند وقته منو حسابی شرمنده خودشون کردن

ببخشید که من نتونستم مدت زیادی آپ کنم از تک تک تون عذرخواهی میکنم میدونم صدای همتون در اومد خصوصا داداشی گلم-پوریا جون و امیر کوچولو و... ولی بخدا کلی درس داشتم تا یکشنبه که بالاخره امتحانا به خوبی و خوشی تموم شد.حالا اومدم دیگه اخم هاتونو باز کنین.خیلی دوستتون دارم

خب بریم سراغ داستانمون:تصاوير زيبا سازی وبلاگ           Www.Bahar-20.Com       خدمات وبلاگ نويسان جوان

سرگذشت یک دانه ی برف

یک روز یک دانه برف کوچولو موچولو که داشت آرام آرام از آسمان پایین می افتاد به دور و برش نگاه کرد از دور نمای شهری را دید که مثل پارچه چرک و دودی رنگ روی زمین زیر پایش پهن شده بود.کمکم ساختمانها پشت بامها و دود کشها آسفالت خیابانها و ماشین ها درشت تر شدند.دانه برف همینطور که پایین می امد از جلوی پنت هاوس طبقه دوازدهم آپارتمانی رد شد آنجا دید که مرد و زنی داشتند باهم دعوا میکردند چرخی زد و از پنجره سرک کشید:شنید که مرد هیکل دار پیژامه پوش با صدای کلفتی می گفت:۳ماهه نتونستم قسط بانکو بدم حالا اگه پرده نداشتیم چی میشد؟دانه برف از جلوی پنجره رد شده بود ولی صدای زن را میشنید که داد میزد میخواستی آبروی منو پیش فامیلام ببری؟

دانه برف به طبقه یازدهم رسید و دید که دوتا پسر بچه ی ریزه میزه داشتند با شادی فریاد میزدند:برف برف فردا تعطیله فیتیلهبچه ها میخندیدند و پشت سر هم میدویدند و با پاهای برهنه اشان  روی سنگ کف سالن می پریدند. به طبقه دهم که رسید پیرزنی را دید که با دستهای چروکیده و لاغرش  با مشت روی به دیوار می کوبید و فریاد میزد:دیگه بسه مخم ترکید مردم از صدای پاهاتون

در طبقه نهم مرد کوتاهی که شکمش یک متر جلوتر از خودش بود روی یک دستگاه هی قر می داد و خودش را می جنباند در عین حال با حوله مرتب عرقش را پاک میکرد در طبقه هشتم خانمی را دید که سینی چایی به دست از مهمان هایش پذیرایی میکرد و پیراهن رکابی نازکی به تن داشت دانه برف تعجب کرد ولی چشمش به شومینه افتاد و شعله های آتش را دید پره های نرم و ظریف تنش لرزید (ان تو باید خیلی گرم باشد)

به نظرم که الان بعضی هاتون داستان رو تجزیه و تحلیل کرده و حدسهایی پیش خودتان زده اید.باید خیلی محترمانه خدمتتون عرض کنم که اشتباه حدس زده اید داستان ما راجع به اسراف نکردن و صرفه جویی در مصرف گاز آب غذا و ... نیست. اگر با خودتان فکر کرده اید که این داستان در مورد چشم چرانی یا فضولی است باز هم باید بگم نه خیلی بیراهه رفته اید.

دانه برف ما با همه برف ها فرق داشت هر چیزی را که می دید راجع به علت آن فکر میکرد به همین دلیل  وخیلی دلایل دیگر که من نمیدانم و تظاهر میکنم که نمیخواهم بگویم دانه برف داستان ما پره های نازکش را تکانی داد و با خودش گفت:پول نداشته باشی زیاد خرج کنی. زیاد بخوری بخوای که لاغر بشی.توی این سرما پیراهن رکابی بپوشی بله همینجا بود که دانه برف در آسمان ایستاد و به فکر فرو رفت تعجب کرد این ادمها چقدر با هم فرق دارن چه قدر تضاد باهم -با خودشان-

میدونم که از نظر فیزیکی ایستادن در دانه برف در آسمان ممکن نیست و البته قرار نیست داستان ما مبنای فیزیکی داشته باشد.به هر حال دانه برف کوچولو موچولوی نرم وسفید ما بعد از  کمی تامل به طبقه همکف رسید باید خدمتتون عرض کنم که من به دلایلی که( شرمنده نمیتونم بگم )چیزهایی که دانه برف در طبقات هفتم تا اول دیده بود را سانسور کردم.

میدونین دانه برف در کوچه چی دید؟نبش ساختمان کنار جعبه بزرگ آشغال یک گونی کثیف انباشته از زباله دید و نزدیک آن پسر بچه ای تا کمر داخل جعبه آشغال خم شده و پاهایش در هوا آویزان بود و داشت کیسه های زباله را یکی یکی پاره میکرد صدای خش خش آشغال ها و خس خس نفسهای بریده ی پسرک سکوت کوچه را میشکست. دانه برف نزدیک زمین که رسیده بود چشمش به پاهای پسرک افتاد پای بی جوراب و کتانی های نخ نمایش را دید و آن وقت...(نمیخوام شما رو با اتفاق ناگهانی و غیره منتظره ای که برای دانه برف پیش اومد شوکه کنم) تورو خدا منو ببخشیدبه خاطر خودتونه که آخر داستانو نمیگم.

قربونتون بشم تورو خدا اینقدر بد و بیراه بهم نگین

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 1:27  توسط samira  | 

آخرین جرعه ی این جام

 

تقدیم  به بهترین گل دنیا

  نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

نه به این خلوت خاموش کبوترها

من به این جمله نمی اندیشم

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده هستی را در گندمزار

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل

همه را می شنوم می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را

تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش.


 برای انسانهای بزرگ بن بست وجود ندارد.

زیرا آنها بر این باورند:

که یا راهی خواهم یافت

یا راهی خواهم ساخت.

 

 

 

 


 

 

  تقدیم به بهترینم

  باتو

با تو اگه باشم وحشت از

     مردن ندارم

لحظه هام پر میشه ازتو

وقت غم خوردن ندارم

 

 


            

 

تقدیم به عشقم

 

شبی نیست که آهم به ثریا نرسد

از چشم ترم آب به دریا نرسد

می میرم از این لحظه که آیا روزی

دیدار به دیدار رسد یا نرسد

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 8:28  توسط samira  | 

اصولا سلام

چون که اصولا سلام سلامتی میاره

پس ما به شما سلام میکنیم تا:

راستش نمیدونم الان این سلام

سلامتی برای شما به ارمغان میاره

یا برای ما

ولی از آنجایی که ما و شما نداریم

و از آنجایی که باید با هم دوست باشیم

امیدوارم هممون سلامت باشیم

خصوصا...........(خودش میدونه)

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 8:19  توسط samira  |